|
خدایااز عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار.. به قدر یک مشت به قدر یک لبخند تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم عاشق بمیریم... تا عاشق بمانیم و
در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم ... نیست میشوم و باز خودم را در گرداب زندگی سرگردان می بینم . در اوج تنهایی میخندم به هر آن چه بودن میخوانند و من داشتن می نامم . در اوج تنهایی به عشق فکر میکنم و پاک تر از آن دروغ را می بینم . در اوج تنهایی به حال دلم زار میزنم و به سادگیش میخندم . در اوج تنهایی . . . میمیرم . . .
با یک شکلات شروع شد، من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: "دوستیم؟"، گفتم: "دوست دوست"، گفت: "تا کجا؟"، گفتم: "دوستی که ‘تا’ ندارد"، خندید و گفت: "تا مرگ؟"، گفتم: "من که گفتم تا ندارد."، گفت: "باشد تا پس از مرگ"، گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."، گفت: "قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم."، خندیدم و گفتم: "تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم."، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما "تا" داشته باشد، دوستی بدون "تا" را نمی فهمید. گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم"، گفتم: "باشد، تو بگذار"، گفت:"شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،" گفتم: "باشد". یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید "می روم، اما زود بر می گردم"، من می دانم، می رود و بر نمی گردد، یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: "این برای خوردن"، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت"، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من "تا" ندارد، دوستی او "تا" دارد، مثل همیشه، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟!
دور از سکوت تنهایی برای دلسپردن به سنگی سنگ برای عاشق شدن دنبال یک ترانه ام دنبال یک حنجره برای فریادی که در امتدادش شکستن بغض سکوت و خلوت تنهایی باشد سالهاست غوطه ور در تنهایی ام دل به هر صدایی سپردم سکوتم را نشکست می خواهم اما نمی توانم نه چون ناتوانم تنهایی دلگیر خاطرات زردخلوت باخودم عمری معنای لحظاتم بوده است دستم را کشیدم به سوی بی سوی نهایت تا در امتدادش شاید مهربانی دستی لطیف در این هبوت تنهایی در لابلای زمختی انگشتان تاریکی مبهم سحرببینم اما هر ثانیه که می گذرد .از خلوت تنها نایی برای نفس کشیدن وبغضی برای گریستن می بینم دیشب درامتداد تنهایی. ایهام سکوت را با بغض نیمه خورده ای شکستم پشت کدام نگاهم پنهان شده ای؟ در هر گوشه از در ودیوار عاشق قلبم سالهاس پرده پرده نمایش انتظار و صفحه صفحه نقاشی عشق است در سکوتش بیداد عشق ودر فریادش بغض عشق دنبال ترانه ای برای ریختن شکوه عشق به پای آن.هر گوشه از کنج بلور دیده را کاویدم اما جز به سکوت ترانه ای ندیدم شبهای تنهایی سکوت سوت وکور نگاهی عاشق وساز شکسته ی گرد غم گرفته در لابلای هر لحظه ام پنجه ی سکوت افکنده است طلیعه ی بی رنگ شمع نیمه سوخته و نوای آن ساز است تنها صدای نیمه شبهایم عمری به عشق انتظارت زانوی غم به بهانه ی دست به زانوی امید گرفتن را بغل کردم پس کجایی؟...
در سکوتی تاریک ومبهم دنبال یک ترانه بودم که صدای تو را شنیدم از پشت دیواری در دوردست یا از پشت یک کویر... نمیدانم اما همین که شنیدم چشمانم سیاهی رفت رگهای مغزم تند تندشروع به زدن کردن جوی خون را در شقیقه هایم احساس می کردم . هوا رو به تاریکی می رفت سکوت بی صداتر می شد. چشمهایم را بستم .. کنارم نشست وبا همان سکوت مرموزش گفت: من کنار توام چرا اینقدر پریشانی چرا شبه وروزهایت را اینقدر تیره کردی چرا سکوت تمام واژه های تو شده ... گفتم بیقراری من از عشق توست نبودن تو مرا دیوانه ترین کرد.. چرا سکوتم را نمی شکنی به چشمانم دستی کشیدم دوباره گفت: من کنار توام چرا اینقدر پریشانی .
درشبی تاریک از پشت سکوت می خوانم.. خسته اما عاشق.. در میان آن همه واژه سراغی از سکوت نیست مسافر تنهای شب جاده ی ساکت و تاریک.. از سکوت از شب و تنهایی با هم بودن را احساس نکردیم هم شبانه ی تو هم تنهایی من مسافر نمی خواهد که تنها باشد جاده نمی خواهد ساکت باشد قاب عکس نمی خواهد بی عکس بماند وچشم نمی خواهد خیره به یک رویا باشد هر دو می فهمند تنهایی هم را باز هم سکوت.. خداوندا سکوت اعماق دلم حسی مبهم ومات دارد تا در امتداد بی نهایت کمرنگ شود صدایی آشنا هست وغریبه دلی که می خواهد پر بگیرد از تنهایی سکوت می کند و همین برای دل بستنم بس است ... سکوتی پر از فریاد برای من حتی رنگ هر واژه از تنهایی اگر هم غریبه آشنا هست خانه ی کوچک تنهایی من قاب عکسی دارد که در آن نقش چشمان تو هست اما مسافر همچنان تنها می رود تنها می رود تنها.. آرام در غبار ثانیه های سرد به سوی حسی بی نهایت پر می گیرد دل تنها دل عاشق دل ساکت همه ی گفته ها و نا گفته هایش معنا می گیرند همه ی احساس وجودش را دیوانه می کند از امتداد بی نهایت تنهایی شبش هم می گذرد وهمچنان در پی دل تنگی های سرد و سنگین ثانیه ها را می گذراند لحظه ها از پی هم تا مسافر از شب بیرون برود از سنگینی سکوت ازسردی دستان یخ زده از دل تنهایی که اسیر غصه ای غریب است اشکها بهانه ای دارند برای باریدن مسافر از راه خسته است خسته است از بودن از ماندن از بارانی بودن آسمان وجودش می رود شاید بسته شود چشمانی که همیشه منتظر است می رود شاید رنگ پایان بگیرد این رویا..
یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی اونی که جز تو عاشق هیچ کس نبود من یکی داشت یکی نداشت اونی که داشت تو بودی اونی که با تو هیچ آرزویی نداشت من یکی خواست یکی نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که جز تو هیچ کس و نخواست من یکی رفت یکی نرفت اونی که رفت تو بودی اونی که جز تو هیچ کس تو دلش نرفت من یکی گفت یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که راز دلش و به هیچ کس نگفت من... VD
|
About![]()
Home
|